فرهنگی و هنری

فحش خوردن به خاطر مهاجرت گلشیفته/ فیلمنامه «قیصر» برای نویسنده‌ای ترک بود

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ایرنا نوشت: فراهانی که حضور در فیلم‌های سینمایی، سریال‌های تلویزیونی، تئاتر و اجراهای رادیویی متعددی را در کارنامه هنری خود دارد در بخش دوم گفت‌وگو با تاریخ شفاهی ایرنا بعد از رادیو علاقه اصلی خود را تئاتر می‌داند: تئاتر مادر همه رشته‌های هنری از جمله موسیقی و نقاشی است. نباید این هنرها را با کار تئاتر مقایسه کرد. برای من تلویزیون، جایی است که خرج زندگی‌ام را در بیاورم. سینما هم به دلایلی با من سر دلبری ندارد. تئاتر اما برای من تقدس دیگری دارد. البته در تئاتر فقط و فقط نمایشنامه‌های خودم را روی صحنه می‌برم. چرا که من یک انسان میهن پرستم. اعتقادم هم این است که روی تئاتر ملی ما کم کار شده است. من دوره‌ای رییس انجمن درام نویسان ایران بودم و در مسابقه‌ای که برگزار کردیم به بهترین کارهای درام کشور که دستمان رسیده بود، جایزه می‌دادیم. در این مسابقه هفتصد درام را خواندم. بسیاری از آنها ضعیف بودند ولی تعداد کارهای خوب هم اصلا کم نبود. این نشان می‌دهد که ما ارتشی از درام نویسان خوب داریم. آنهایی هم که هم اکنون در میدان هستند رجالی هستند برای خودشان؛ افرادی از جمله محمد امیر یاراحمدی و محمد رحمانیان درام نویسان بزرگ ایران هستند. اما بسیاری دیگر هم به میدان درام نویسی آمده‌اند و بکوب می‌نویسند. این‌ها در مسیر رشدند. ما در نمایشنامه نویسی فقیر نیستم. ارتشی از درام نویسی داریم که خود من نیز جزئی از آن هستم.

فقط نوشته‌های خودم را کارگردانی می‌کنم

وی اما فقط نمایشنامه‌هایی را که خود می‌نویسد را کارگردانی می‌کند: من در تئاترهای دیگران خیلی بازی کرده‌ام. مثلا برایم افتخار است که با بهرام بیضایی کار کرده‌ام. در آثار اکبر رادی هم ایفای نقش کرده‌ام. نخستین همکاری‌ام با رادی در تئاتر روزنه آبی بود و آخرینش در رادیو. اما کارگردانی آثار دیگران نیاز به چیزهایی دارد که در بضاعت خود نمی‌بینم. کارگردانی آثار دیگران برای من مثل ترجمه یک بیت شعر فرانسوی از ویکتورهوگو به فارسی است یا شعری از حافظ را به فرانسوی ترجمه کردن؛ که به نظر من خنده‌دار از کار در می‌آید. همان طور که در ترجمه شعر دیگران، نمی‌توان حال و حس آن را دریافت و به مخاطبان انتقال داد، من هم نمی‌توانم نمایشنامه و فیلم‌نامه دیگران را کارگردانی کنم. کارهای خودم را روی صحنه می‌برم چون از درون خودم به بیرون تراوش کرده است. هنوز سواد لازم را برای کارگردانی آثار دیگران ندارم.

حرکت تئاتر به سمت طرح‌های مسخره و متلک‌های سیاسی

فراهانی معتقد است تئاتر کشور در نتیجه عدم توجه و حمایت دولت‌های ایران، به سمت طرح‌هایی مسخره و توخالی و متلک‌های سیاسی رفته است. دلیل آن هم هزینه‌های سنگینی است که اجرای یک تئاتر واقعی روی دست شما می‌گذارد. شما اگر الان بخواهید یک تئاتر را روی صحنه ببرید چه در تئاتر دولتی و چه در بخش خصوصی، هزینه مالی زیادی را باید بپردازید. مثلا یک شب اجاره سالن تالار وحدت، شش میلیون تومان برای شما آب می‌خورد.

سالها پیش هم با انتقاد از یک تئاتر که بلیت آن ۲۵۰ هزار تومان بود، آن را حرکت تئاتر به سوی سرمایه‌داری آدم خوار دانستم. آخر چند درصد مردم در این وضعیت فقر و نداری، می‌توانند چنین مبلغی را برای مشاهده یک تئاتر بپردازند؟ الان هم اگر این تئاتر بخواهد به نمایش درآید احتمالا بلیت آن بالای پانصد هزار تومان باشد. این تئاتر در هتل اسپیناس تهران برگزار شد. کارگردانش هم روزی رییس تئاتر این مملکت بود. بگذریم، الان گیشه اصل و کار تئاتر تبدیل به کاسبی شده است. اگر تئاتر نفروشد نمی‌گذارند اجرای آن ادامه پیدا کند. تئاتری که حداقل یک آرتیست سینما در آن نباشد مورد استقبال قرار نمی‌گیرد. اوضاع آنقدر نابسامان است که اگر بخواهی مثلا لیرشاه شکسپیر را روی صحنه ببری حداقل صد میلیون تومان باید فقط برای لباس بازیگران پول بدهی.

دهه ۴۰، رنسانس تئاتر در ایران

به نظر این هنرمند تئاتر در پیش از انقلاب دوره‌های مختلفی داشت: در همه کشورها، وقتی کودتا می‌شود، تا ۱۰، ۱۲ سال شرایط کاملا دگرگون می‌شود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد، تئاتر اصیل به طور کامل از بین رفت. رقص، ژانگولر و آکروبات جایش را گرفت. این خواست آمریکایی‌ها بود. سال‌ها گذشت تا شاگردان زنده یاد نوشین بزرگ مثل محمدعلی جعفری و خانم ژاله علو آهسته آهسته پرچم تئاتر را بالا ببرند. حدود سال ۱۳۳۷ بود که اسکویی‌ها از تئاتر مسکو به ایران آمدند و یک هنرکده تئاتر در تهران راه انداختند. دهه ۴۰ اما رنسانس تئاتر ایران شد و نویسندگانی چون غلامحسین ساعدی، خجسته کیا و اکبر رادی شروع به نوشتن نمایشنامه کردند. من هم که آخرین این‌ها بودم در سال های ۴۶- ۴۷ به میدان آمدم. در دهه ۴۰ تئاتر از زیر یوغ اختناق تلخ کودتا خارج شد. بخش زیادی از روشنفکرانی که دهه ۳۰ حکم ابد گرفته بودند آزاد شدند و کارشان را شروع کردند. افرادی مثل نجف دریابندری، عباس جوانمرد و بسیاری کسان دیگر از جمله خود من. تئاتر در دهه ۴۰ در واقع نفسی عمیق کشید و در دهه ۵۰ رشدی عالی کرد. چون بحث رفرم و اصلاح بود. خانواده شاهی دیگر فارغ و آرام شده بودند. آنها دیگر از حزب توده نمی‌ترسیدند زیرا بسیاری از افراد این حزب را اعدام یا تبعید کرده بودند. خیلی از توده‌ای‌ها هم خودشان از ایران مهاجرت کرده بودند و سازمان سیاسی حزب توده، عملا دیگر وجود نداشت. قبلا خود حکومت هم تئاتر را به سمت ابتذال کشیده و مثلا رقاصه از اسپانیا برای بازی در تئاتر آورده بود تا قامت تئاتر ایران را از اندیشه خالی کند. اما در سال های ۴۱-۴۲ اصلاحاتی در ایران انجام شد و با طرح آمریکایی‌ها قرار شد به نخبگان مقداری فرصت برای اجرای این طرح‌ها داده شود. برای همین بعضی احزاب شاه خواسته به وجود آمدند، احزابی مثل حزب ایران نوین. در مجموع فضای ایران در اواخر دهه ۴۰ به جایی رسید که آثاری عالی در نمایشنامه نویسی خلق شد. مثلا غلامحسین ساعدی نمایشنامه نوشت. خود من هم سنگ و سرنا را نوشتم که کلی سر و صدا راه انداخت. بعد هم جشن هنر شیراز راه اندازی شد تا هنر مدرن را به سوی ایران بکشد. روشنفکران و هنرمندان هم در این جشن شرکت کردند تا یاد بگیرند و بر جامعه تاثیر بگذارند.

رفاقت با خسرو گلسرخی

با تمام این تفاصیل همانطور که گفته شد علاقه اصلی فراهانی به رادیو است:‌ بزرگترین کارنامه من کارنامه رادیویی است. کارهایی در رادیو کرده‌ام که فکر می‌کنم خیلی خاص است. چنگیز آیتماتوف رمانی به نام الوداع گل ساری دارد. داستان روایت زندگی انسانی است از ۱۷ تا ۱۱۰ سالی. من آن را برای رادیو بازی کردم. این داستان، قصه‌ای بلند بود. من در نقش قهرمان داستان صحبت می‌کنم. جالب این است که وقتی این را می‌شنوید می‌بینید که صدای ۵۰ سالگی با ۷۰ سالگی و مثلا ۷۰ سالگی با ۹۰ سالگی و ۹۰ سالگی با ۱۱۰ سالگی نقش اصلی با یکدیگر تفاوت دارد. تسلطی که من روی میکروفن رادیو دارم استثنایی است. آنجا بود که با خسرو گلسرخی آشنا شدم. او برای پخش برنامه ۲۷هزار می‌آمد. خواهرش هم در این برنامه بود. این برنامه در واقع اینترنت آن زمان بود. متخصصین همه رشته‌ها در رادیو دور هم جمع می‌شدند. مردم از سراسر ایران و جهان به این برنامه زنگ می‌زدند و پرسش‌های خود را مطرح می‌کردند. مردم مثلا سوال می‌کردند فلان بیت شعر از کیست و متخصص شعر مثلا می‌گفت نیم ساعت دیگر دوباره تماس بگیرید و در تماس مجدد، جواب سوال او را می‌داد. من و خسرو گلسرخی آنجا با هم آشنا شدیم. چون تهران بود بعضی شب‌ها را به خانه من می‌آمد. یادم است او نقدی بر نمایش تیارت فرنگی نوشت که در مجله خوشه (به سردبیری احمدشاملو که توسط ساواک توقیف شد) منتشر شد. خسرو درباره همه عوامل این تئاتر مطلب نوشته بود و در خصوص من هم نگاشته بود که این جوان( بهزاد فراهانی) اگر خوب بخواند و هرز نرود یکی از بازیگران بزرگ ایران خواهد شد.

قهر چند ساله با رادیو

همکاری فراهانی با رادیو هنوز هم ادامه دارد ولی او سابقه قطع همکاری با این رسانه را هم دارد: مدیری را آوردند که آدم جالبی نبود. وقتی صدرالدین شجره فوت کرد جنازه‌اش را به رادیو آوردند تا برای آخرین بار با او خداحافظی کنیم. اما مدیرمان و آقای شاه آبادی که آن موقع رییس رادیوهای ایران بود، اجازه ندادند من سخنرانی کنم. در حالی که من بودم که شجره را به رادیو تلویزیون آوردم. سال‌ها با او کار کرده بودم. او رفیق همه چیز من بود و به خانه یکدیگر هم رفت و آمد داشتیم. آن قدر از این حرکت مدیران رادیو ناراحت شدم که تا ۵،۶ سال اصلا به رادیو نرفتم. علاقه من به رادیو به این علت بود که من در کارهای رادیویی‌ام یک پل ارتباط روایی بین خودم و روستایم، خودم و پدر و مادرم، خودم و قوم و خویش‌ها و قبیله‌ام می‌دیدم. این ارتباط خیلی خوبی بود. اکنون دارم همه این قصه شب‌ها را منتشر می‌کنم. ضمن این که من ۵ ساله بودم که رادیو به خانه‌مان آمد. وقتی به آن گوش می‌دادم متعجب می‌شدم که این صداهای رادیو از کجا می‌آید؟ من شخصیت داستان‌ها و برنامه‌های رادیو را با تخیل خودم می‌دیدم تا این که بزرگتر شدم و دنبال این آدم‌ها به شهر رفتم. زنده یاد بیژن مفید هم مرا به رادیو آورد. الان هم می‌گویند بهزاد فراهانی یکی از بزرگترین بازیگران و کارگردان‌های رادیوست، البته من این را قبول ندارم.

روستائیان بهروز وثوقی را نشناختند

آن سال‌ها برنامه قصه شب رادیو بسیار پرشنونده بود: در رادیو، یک کانال دوم وجود داشت که روزهای جمعه عصر تئاتر پخش می‌کرد. در این نمایشنامه‌ها ما با چند کارگردان کار می‌کردیم مثل استاد هوشنگ بهشتی، سیروس ابراهیم زاده، ژاله علو، بیژن مفید و خودم. در این برنامه ما آثار کلاسیک یونان را کار کردیم. غیر از یونان، من و همکارانم به همه جای ادبیات جهان سرک کشیدیم از آثار نویسندگان ژاپنی گرفته تا کارهای آنتوان چخوف روسی و جان اشتاین بک آمریکایی. این مجموعه یکی از بزرگترین ثروت‌های رادیوست. این کار به تدریج به تولید برنامه قصه شب انجامید. این اتفاق مربوط به سال های ۴۶، ۴۷ گرفته تا ۵۰ و۵۱ بود. چیزی برایتان بگویم تا ببینید آن موقع رادیو چقدر مخاطب داشت. رادیو آن زمان تنها وسیله ارتباط جمعی عام و همه‌گیر بود. یک شب، یک روحانی در روستای ما بالای منبر بوده و مردم را موعظه می‌کرده است. پدر من هم آنجا بوده است. یک ربع به ساعت ۱۰ می‌شود روحانی متوجه می‌شود که مردم یکی یکی دارند می‌روند . چون پدرم بزرگ ده بوده است از او سوال می‌کند که حاجی چرا مردم همه دارند می‌روند، منبر من بد است؟ پدرم می‌گوید نه ولی پسر من الان دارد در رادیو داستان شب را می‌گوید و این‌ها همه دارند می‌روند این برنامه را گوش دهند. آن روحانی هم بلند می‌شود و می‌گوید پس ما هم برویم. وقتی داستان شب در ایران پخش می‌شد و قصه‌های دلبری داشت، هیچ آدمی در خیابان دیده نمی‌شد و همه پای رادیو بودند. بعد از انقلاب هم کارهایی که زمان شاه ممنوع بود را اجرا و پخش کردیم. یک خاطره دیگر هم بگویم. آن زمان در یکی از روستاهای شاهرود یک فیلم سینمایی را بازی می‌کردیم. بهروز وثوقی نقش اول این فیلم بود. مردم روستا اصلا بهروز وثوقی را نمی‌شناختند ولی وقتی فهمیدند بهزاد فراهانی قصه شب اینجاست برای دیدن من می‌آمدند. یعنی من شده بودم گل سر سبد گروه. خود بهروز هم تعجب کرده بود.

باز هم متولد شوم انتخاب اولم رادیوست

عشق به رادیو در وجود فراهانی آن قدر ریشه دوانده است که می‌گوید در صورت تولدی دوباره باز هم رادیو را به عنوان شغل نخست خود انتخاب می‌کند: دوباره متولد شدن از آن آرزوهایی هست که همه دارند. من اگر یکبار دیگر به دنیا بیایم نخست کار در رادیو را انتخاب می‌کنم چرا که رادیو برایم مثل گوشه کنار بهشت می‌ماند. سپس تئاتر را برمی‌گزینم و اگر یک مقدار بخواهم قلدری کنم، نقبی به سینما هم می‌زنم. هیچ راه دیگری غیر از این سه راه را، نه دوست دارم نه می‌پیمایم. من دوستان زیادی در رادیو داشتم که از آنها بسیار آموختم: هوشنگ بهشتی، ژاله علو، اکبر مشکین و غیره. این مشکین کسی بود که امکان نداشت ما یک بیت از شعری را بخوانیم و او بیت بعدی‌اش را از حفظ نگوید. او انسان بسیار بزرگی بود و وقتی فوت کرد فهمیدیم چه گلی را از دست داده‌ایم. او در یک اتاق کوچک در جنوب شهر زندگی می‌کرد. وقتی برای خاکسپاری‌اش به خانه او رفته بودیم متوجه شدیم ضلع شرقی اتاقش دیوار ندارد و یک پرده او را محصور می‌کند. یادم است از خواهرش سوال کردم خانم مشکین، اکبر چرا هر سازی می‌زد این قدر خوب و دلنشین بود؟ تار و سه تار را خوب می‌نواخت و در پیانو هم عالی بود؟ خواهرش گفت: من تا کنون به کسی نگفته‌ام. ایشان فارغ التحصیل کنسرواتوار موسیقی پاریس بود. خود مشکین هیچ وقت این را به ما نگفته بود. او واقعا مرد بزرگی بود.

هوگو چاوز بهترین نقاد لیبرالیسم

بازی در سریال‌های تلویزیونی از دیگر فعالیت‌های این هنرمند است: من در سریالی با نام یکی از این روزها بازی کردم که درباره رییس جمهوری بود که در یکی از کشورهای آمریکای لاتین به قدرت رسیده بود. او همان ابتدا هر چه شرکت آمریکایی در این کشور وجود داشت را بیرون و سفیر آمریکا را هم اخراج کرد. او با نگاهی عامیانه و پوپولیستی به دگرگون سازی کشورش پرداخت. مثل وضعیت کشوری مثل ونزوئلا. البته این را بگویم که هوگو چاوز رییس جمهور سابق ونزوئلا برخلاف تصور رایج، انسان بسیار بزرگی بود. مردم خیال می کنند او سواد خاصی نداشت ولی چاوز یکی از بزرگترین نظریه‌پردازهای مارکسیست مدرن بود. چند سال قبل یکی از کتاب‌های ایشان در ایران منتشر شد به نام لیبرالیسم. تحلیلی که چاوز در این کتاب ارائه داده است از همه تحلیل‌هایی که تا کنون فلاسفه مارکسیسم از لیبرالیسم کرده‌اند غنی‌تر و بهتر است. بیخود نبود که وقتی به ایران آمد به ارزش‌های ایران، احترام می‌گذاشت.

فحش خوردن به خاطر مهاجرت گلشیفته/ فیلمنامه قیصر مال نویسنده‌ای ترک بود

وصیت هنری بهزاد فراهانی

البته نقش‌ مورد علاقه فراهانی نقش‌های دیگری است: اول نقشم در سریال کت جادویی را و دوم بازی در آلبوم خانوادگی که محمدرحمانیان در سال ۱۳۶۹ آن را کارگردانی کرد را خیلی دوست دارم. این مجموعه هفت قسمت داشت که هر کدام مستقل از دیگری بود. من در دو بخش آن نقش اول را داشتم. وصیت کرده‌ام که هر وقت از دنیا رفتم اگر خواستند اثری از من را به نمایش بگذارند بازی من در آلبوم خانوادگی باشد. این سکانس را دوست دارم چون دخترم گلشیفته فراهانی هم در آن است. این یک سکانس زیباترین بازی است که از خود سراغ و آن را بسیار دوست دارم.

فحش خوردن به خاطر مهاجرت گلشیفته/ فیلمنامه قیصر مال نویسنده‌ای ترک بود

فحش خوردن به خاطر مهاجرت گلشیفته

بازی در نقش معاویه در سریال امام علی(ع) هم که بسیار مورد پسند جامعه واقع شد: پیش از این که این پروژه شروع شود آقای داود میرباقری به من گفت یک خبر خوب برایت دارم ولی نمی‌گفت آن خبر چیست؟ تا این که فهمیدم نقش معاویه را روی خود من نوشته است. قبلا دو بار در سریال‌های ایشان بازی کرده بودم یکی گرگها و دیگری رعنا. هر دو نقش را هم دوست داشتم. در سریال امام علی، من و مهدی فتحی خدابیامرز نشست‌های شبانه‌ای را با هم داشتیم. آنجا قرار گذاشتیم کاری کنیم که متر کارمان در سطح مترهای بازی در ایران نباشد و مانند آثاری باشد که در بیرون از ایران خلق شده است مانند بازی آنتونی کوئین در نقش حمزه سیدالشهدا در سریال‌های محمدرسوال الله و عمرمختار. الحق و الانصاف وجود میرباقری خیلی در درخشش ما تاثیرگذار بود. او مطالعات زیادی درباره این سریال کرده و تمام اسناد آن دوران را ورق زده بود. خانواده او هم اهل کتاب بودند. او همه این منابع را در اختیار من و مهدی قرار داد. ایفای نقش معاویه باعث شد برخی به من احترام بگذارند و بعضی بی احترامی کنند. در بعضی از برخوردها با مردم، آنها کودک خود را به من می‌دادند تا او را ببوسم. اما واکنش‌های دیگری هم بود. مثلا یکی از روزنامه نگاران شاخص، حتی فحش‌های رکیکی در مقالاتش به من داد. البته این ناسزاها تنها به خاطر بازی من در سریال یاد شده نبود و موضع گیری‌های سیاسی و رفتن دخترم گلشیفته از ایران را نیز شامل می‌شد. برای این بددهنی‌ها تره هم خرد نکردم. من هم فحش بلدم ولی آن را فقط به دشمن میهنم می‌دهم.

فحش خوردن به خاطر مهاجرت گلشیفته/ فیلمنامه قیصر مال نویسنده‌ای ترک بود

کارگری مهدی فتحی در یک رستوران به خاطر شکستن غرور

او خاطرات زیادی از این سریال دارد: یک روز سر صحنه بودیم و به اصطلاح گرمای خرما پزون در فین حاکم بود. گرمای خرما پزون را هم تا خودتان از نزدیک لمس نکنید متوجه نمی‌شوید. مهدی فتحی (نقش عمروعاص) در نمایی ایستاده و عرق، شر شر از سر و صورتش روان و فیلمبردار هم مشغول فیلمبرداری بود. ناگهان دیدیم فتحی افتاد روی خاک. ابتدا فکر کردیم سکته کرده است. بلندش کردیم و جرعه‌ای آب را در دهانش ریختیم و صورتش را با آب شستیم. فتحی در همان حالت گفت این حالت از تشنگی به او دست داده است. پرسیدم چرا نگفتی تشنه‌ات است تا به تو آب دهیم؟ گفت آخر بهزاد، من که نباید بدون اجازه معاویه آب بخورم! و این را جدی می‌گفت. چنین چیزهای عجیبی را در جریان ساخت این فیلم می‌دیدیم. این را بگویم که مهدی فتحی حدود ۳ ماه را به صورت ناشناس در یک رستوران محله یوسف آباد تهران گارسونی کرد. برای این که آن غرور مسخره‌ای که می‌تواند دامن هر هنرمندی را بگیرد بشکند. از طرفی خدمت به مردم را نیز فراگیرد. این قبیل کارها جزو فرامین کنستانتین استانیسلاوسکی است.

انتقاد حزب توده از فدائیان اسلام

آیا نقش یا نقش‌هایی هست که بهزاد فراهانی دوست داشته است آن را بازی کند و امکانش فراهم نشده است: بله. یکی نقش آستروف در دایی وانیای آنتوان چخوف. دیگری نقش سرهنگ خسرو روزبه است که دلم می‌خواست آن را بازی کنم که نشد. خسرو روزبه را اصلا می‌شناسید؟ شنیده ام سرهنگ علی زیبایی، بازجوی اصلی بازداشت‌شدگان حزب توده در ایران که بعدها به سفارش ساواک، کتاب کمونیسم در ایران را نوشت، مدعی شده است که «خسرو روزبه در بازجویی به قتل محمدمسعود سردبیر سرشناس نشریه مرد امروز اقرار کرده است.» اما این حرف‌ها از جنس همان چرت و پرت‌های بعد از هر کودتایی است که توسط کودتاچیان بر سر زبان‌ها می‌افتد. خسرو روزبه رییس بخش مخفی افسران حزب توده بود. خسرو اصلا کاری به این مسائل نداشت. او خیلی بزرگتر از این حرف‌ها بود که بخواهد به ترور دست بزند. در ایدئولوژی حزب توده اصلا ترور نبود. این حزب بارها فدائیان اسلام را به خاطر ترور مقامات پهلوی تقبیح کرد. اصلا مگر ترور چیزی را عوض می‌کند؟ درباره خسرو همین بس که بعد از کودتای ۲۸ مرداد تا ۱۳۳۷ در تهران زندگی می‌کرد تا فرزندانش را نجات دهد. ساواک شاهی نتوانست او را بگیرد. خسرو به داد خانواده‌ها و افسرانی که زندان بودند می‌رسید. ارزشی که خسرو برای من دارد ناشی از فداکاری انسانی اوست. هر کسی مسوول آن چیزی است که می‌کند. وقتی شما اندیشه چپ را به من یاد می‌دهی و مرا سوسیالیست می‌کنی، هر بلایی سر من بیاید باید توانایی دفاع از من را هم داشته باشی. خسرو خیلی به این مسائل پایبند بود.

اشتباه مصدق از نگاه بهزاد فراهانی

فراهانی عدم حمایت حزب توده از دولت دکتر محمد مصدق را هم رد می‌کند:‌ در سال ۱۳۳۲ حزب توده بارها به آقای محمد مصدق گفت که آقا دربار و شاه دارند توطئه می‌کنند تو را بردارند. ما به تو کمک می‌کنیم تا این اتفاق نیفتد. بخش عمده ارتش مال ماست. ما نمی‌گذاریم این‌ها تو را اذیت کنند. منتهی آقای مصدق همان قدر که از چپ می‌ترسید ده برابرش به آمریکایی‌ها احترام می‌گذاشت. او آمریکا را مرکز رهایی از بشریت می‌دانست. البته از انگلیسی‌ها نفرت داشت اما آمریکا را مدینه فاضله می‌دانست و همین باعث سقوطش شد. شما اگر یک سند بیاوری که چپ‌ها از فدائیان خلق گرفته تا مسلمان‌های سوسیالیست و حزب توده، اقدامی علیه مصدق کرده باشند من گردنم را می‌زنم. توده‌ای‌ها قبل از سقوط مصدق کلی کار نیک کردند. تعاونی‌ها و پیشاهنگی‌ها را راه انداختند. ورزش کشور را ارتقا دادند. ادبیات را توسعه دادند. تمام مترجمان خوب کشور در آن زمان، توده‌ای بودند.من اعتقاد دارم هر چه ما روشنفکران داریم از حزب توده است. تمام وسایل ارتباط جمعی و تبلیغات جهانی دست کشورهای غربی است. نظام سرمایه داری هم از نیروهای خودش در هر کجای دنیا که باشند دفاع می‌کند. این در ایران خیلی وسیع و گسترده است. طبیعتا تمام این گروه‌های غربی، دشمن اصلی‌شان نیروهای چپ هستند. معلوم است که هر نسبتی را به چپ‌ها می‌دهند. بعد از کودتای ۲۸ مرداد چه کسانی را به خط و اعدام یا تبعید و زندان کردند، اکثرشان از چپ‌ها بودند. بگذریم.

گنج قارون، روایت تضاد طبقاتی

این هنرمند درباره تفاوت‌های سینمای پیش و پس از انقلاب می‌گوید: سینمای قبل از انقلاب، سینمای پوشیده‌ای بود به همین دلیل خیلی لحظات زیبا داشت. بعضی از فیلم‌های فارسی خیلی دلنشین بود. مثلا گنج قارون با بازی محمدعلی فردین، توانست در دل توده‌ها جایگاهی ابدی پیدا کند. آن چه به عنوان فیلم فارسی از آن یاد می‌شود، فیلم‌هایی بود از سادگی و صمیمیت مردم ایران. درست است که فیلم فارسی به ژرفای مسائل اجتماعی نمی‌پرداخت اما بازگو کننده بخش عمده فرهنگ ملی ایران بود. همه جای دنیا، این دوران را گذرانده است. شما فیلم‌های جوانی ویکتوریو دسیکا از کارگردان‌های مشهور تاریخ سینما را در نظر بگیرید تا برسید به دزد دوچرخه. دسیکا برای این که پول لازم برای تهیه این فیلم را به دست آورد فیلمی تبلیغاتی درباره نوعی خمیردندان ساخت و از پول آن، دزد دوچرخه را آفرید. درست است که می‌گویند فیلم فارسی برای خوب فروختن تولید می‌شد اما فیلم فارسی مثل گنج قارون را تقریبا همه دیده‌اند. این فیلم تضاد طبقاتی را به خوبی نشان می‌داد. قبل از انقلاب در بخش روشنفکری فیلم‌های قبل از انقلاب هم بزرگانی چون ناصر تقوایی، بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی فیلم‌های خوبی ساخته‌اند.

فحش خوردن به خاطر مهاجرت گلشیفته/ فیلمنامه قیصر مال نویسنده‌ای ترک بود

فیلمنامه قیصر مال نویسنده‌ای ترک بود

فراهانی فیلم قیصر را در زمره فیلم‌های فارسی نمی‌داند:‌ این فیلم در ژانر روشنفکری قرار می‌گیرد. من می‌دانم قصه این فیلم را از کجا آورده‌اند. قیصر فیلم خوبی بود ولی این که احساس کنیم استثنا بود خیر. قصه مال یکی از نویسندگان ترک است. عبدالله غیابی، از این موضوع باخبر شد و تقریبا آن را رسانه‌ای کرد. من گوزن‌ها را بیشتر از قیصر دوست دارم. گوزن‌ها با آن گرایش‌های چریکی که ما داشتیم همخوانی داشت. من نزدیک‌ترین رفیق امیر پرویز پویان از بنیانگذاران چریک‌های فدایی خلق بودم و خیلی چیزها از او یاد گرفتم.

گلشیفته فراهانی قله‌های بازیگری زنان در ایران را فتح کرد

فراهانی در پایان به زندگی باز هم به زندگی شخصی خود اشاره می‌کند: من جوانی در چهارصد دستگاه زندگی می‌کردم و با جعفر کاشانی، اصغر شرفی، مهدی لواسانی و بعضی دیگر رفیق بودم. من و این‌ها شاگرد حسن حبیبی بودیم. در دسته یک فوتبال هم بازی کرده‌ام. مدتی هم به خاطر بازی در تیم برق تهران به استخدام این سازمان درآمدم و تیم برق به دسته اول فوتبال تهران آمد. یک جلسه هم مهمان تیم تاج یا همان استقلال فعلی بودم. دو دخترم شقایق و گلشیفته بازیگری را انتخاب کردند. پسرم هم که نقاش و نوازنده است. نباید سراغ این شغل‌ها می‌رفتند و بایست می‌رفتند سراغ پول( با خنده). شقایق هنوز مستاجر است و یک خانه از خود ندارد. البته من معتقدم گلشیفته در ایران موفق شده بود. دیگر چیز دیگری نمانده بود که بخواهد درآن توفیق کسب کند. او قله های بازیگری زنان در ایران را فتح کرد.

بزرگترین آرزوی بهزاد فراهانی

وی بزرگترین آرزوی خود در زندگی را دموکراسی و عدالت اجتماعی می‌داند: من اصلا برای این دو، تئاتر کار می‌کنم. هدفم در زندگی عدالت اجتماعی و دموکراسی است. در زیست هنرمندانه‌ام هم دموکراسی و عدالت را بالاترین خواسته خود می‌دانم.

فراهانی خاطره‌ای هم از سالهای بسیار دور یعنی کودکی خود دارد: ما یک درخت عناب در خانه پدری داشتیم که هنوز هم است. این درخت کنار دیوار و نصف شاخه‌های آن در کوچه بود. شاخه‌هایی که بیرون بود بار زیادی را می‌داد و مردم محل و رهگذران زیادی از آن می‌خوردند. اما شاخه‌های داخل بی بار بود. یکی از زنان محل گفته بود فراهانی ها چون کافرند و مال‌شان حرام است، شاخه‌های بیرونی عناب شان برکت کرده است اما شاخه‌های داخل منزلشان حتی یک دانه عناب هم ندارد. این را که شنیدم به من برخورد. جست و جو کردم تا ببینم ریشه این نقص چیست. دیدم که شاخه‌های داخل زیر سایه درخت گردو است و هیچ وقت آقتاب روی آن نمی‌تابد اما شاخه‌های بیرون بدون هیچ مانعی زیر نور خورشید هستند. مشکل آب شاخه‌های داخل را هم حل کردم و طوری شد که آب کافی به ریشه‌ها می‌رسید. طولی نکشید که شاخه‌های داخلی شروع به رشد و بار دادن فراوان کردند. طوری شد که من ۱۰، ۱۲ قلمه از این درخت بریدم و داخل باغچه منزل کاشتم. بعد به خواهرم گفت اگر آن خانمی که ما را کافر خوانده بود در مسجد سر نماز دیدی بگو بیاید با او صحبتی دارم. آن زن به در خانه آمد ولی نمی‌خواست داخل بیاید. گفتم بیا باغچه ما را ببین. آمد و درخت‌های عناب که پر از بار بودند و شاخه درخت اصلی را هم که محصول فراوانی از آن آویزان شده بود را مشاهده کرد. گفتم این‌ها چه هستند؟ گفت: معلوم است عناب. گفتم: مگر نگفته بودی که خدا به این‌ها روزی نمی‌دهد. انکار کرد و گفت نه من چنین حرفی را نزده‌ام. پاسخ دادم: خدا به همه روزی می‌دهد و این هم روزی ماست. چون ما کمتر به مسجد می‌رفتیم ما را کافر نامیده بود.

۲۴۲۲۴۳

منبع

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا